تبليغاتX
رنگ های رفته ی دنیا
  • خدایا کفر نمی‌گویم،
  •  پریشانم،
  •  چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
  • مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
  •  خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت
  • را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و
  • خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و
  • آسمان را کفر می‌گویی
  •  نمی‌گویی؟!
  • خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
  • لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر
  • عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو
  • در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی
  •  نمی‌گویی؟!
  • خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان
  • می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
  •  خداوندا تو مسئولی.
  • خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار
  • است،
  •  چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس
  • سرشار است…
  • + نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 2:55 PM  توسط شادي | 
    هرگز...هرگز...هرگز.. بی تو نمی خندم...

     

                          بی تو دل بر عشقی هرگز نمی بندم...

     

    دنیا غروب آرزوها  که رنگ جستجو  را

     

                                      پایان تویی...

     

    تو بیا که بی تو آه سردم  که بی تو موج دردم

     

                                      درمان تویی...

     

    منم که در دل  ز نا مردمیها

     

                                      افسانه ها دارم

     

    منم که چون گل  شکفته بر لب

     

                                       ترانه ها دارم

     

    هرگز...هرگز...هرگز...  بی تو نمی خندم...

     

                         بی تو دل بر عشقی هرگز نمی بندم...

     

    خدا...خدا...خدایا...

     

                         اگر به کام من جهان نگردانی

     

                                              جهان بسوزانم

     

    اگر خدا خدایا مرا بگریانی

     

                          من آسمانت را ز غم بگریانم...

    عهدیه

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 2:5 PM  توسط شادي | 
    کوه و میزارم رو دوشم،رخت هر جنگ و می پوشم

     

    موج و از دریا میگیرم،شیره سنگ و میدوشم

     

    میارم ماه و تو خونه،میگیرم بادو نشونه

     

    همه خاک زمین و میشمرم دونه به دونه

     

    اگه چشمات بگن آره...هیچ کدوم کاری نداره

     

    دنیارو کولم میگیرم،روزی صد دفعه میمیرم

     

    میکنم ستاره هارو،جلوی چشات میگیرم

     

    چشات حرمت زمینه،یه قشنگ نازنینه

     

    تو اگه بخوای نذارم هیچ کسی تورو ببینه

     

    اگه چشمات بگن آره...هیچ کدوم کاری نداره

     

    چشم ماه و در میارم یه نردبون میارم

     

    عکس چشماتو میگیرم،جای چشم اون میذارم

     

    آفتابو ورش میدارم،واسه چشمات در میذارم

     

    از چشات آینه میسازم،با خودت برات میارم

     

    اگه چشمات بگن آره...هیچ کدوم کاری نداره...

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 1:54 PM  توسط شادي | 

    گذشت روزگاری

    از اون لحظه ناب

    که معراج دل بود

    به درگاه مهتاب

    چه محتاج نشستم درون درگه عشق

    تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

    تو از این شکستن

     خبر داری یا نه؟!

    هنوز شور عشق و

    به سر داری یا نه؟!

    تو دونسته بودی چه خوش باورم من

    شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

    تا گفتم چی هستی

    تو گفتیيه بيتاب

    تا گفتم دلت کو

    تو گفتی کهدرياب

    قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی

    تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

     

    همون لحظه ابری

    رخ ماه و آشفت

    به خود گفتم

    اي واي

    مبادا دروغ گفت

    + نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 1:12 PM  توسط شادي | 

     سادگی مرا ببخش که خويش را تو خوانده ام
    برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
    سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
    تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام

    به من نخند و گريه کن چرا که جز نياز تو   
    هر چه نياز بود و هست از در خانه رانده ام
    اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سايه شدی
     به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

    گلوی فرياد مرا سکوت دعوت تو بود
         ولی من اين سکوت را به قصه ها رسانده ام
    دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
    از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام

    گناه از تو بود و من نيازمند بخششم
    چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
    گناهکار هر که بود کيفر آن مال من است
    به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

    + نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 10:4 PM  توسط شادي | 

    من غريبه ي ديروز و آشناي امروز و فراموش شده ي فردايم،پس در آشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم كني .نمي دونم اين زبان قاصر منه كه نمي تونه كلمات را بر باب غم دلم بنويسه يا اصلا واژه اي پيدا نمي شه،نمي دونم!

    نمي دونم چرا قلبم يخ كرده...مغزم قفل كرده...چيزي كه دلم بخواد و در موردش بنويسم گم شده.

    از عشق بگم...از انتظار...از درد جدايي...از نارفيقي...از بي وفايي...نمي دونم...نمي دونم...هيچ كدوم از اينا آرومم نمي كنه...ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره...اصلا چه فايده داره اين نوشتن ها و گفتن ها...اين همه از عشق و دوستي نوشتم چي شد، به كجا رسيدم.

    اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت ...

    به خدا ديگه هيچي شادم نمي كنه...ديگه به هيچي اعتماد ندارم...تمام كتاباي شعرمو زيرو رو كردم...هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن.

    آره،دلي كه تو را بيش از قطره شبنمي كه بر روي گلبرگ احساس لطافت دارد دوست دارد...حالا هر قطره اشك با قطره ي ديگر آميخته شده و غزل جدايي را به اين دل شكسته هديه مي كند.نمي دونم چرا بايد دلتنگ باشم؟! چرا با اينكه مي دونم رفتي ولي هنوز به روياي با تو بودن فكر كنم؟چرااا...؟ تويي كه نموندي پيشم،تويي كه:

    از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
    گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا من
    به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
    تو با خندهای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
    بنویس مهلت موندن یه نفس بود
    سهم من از همه دنیا یه قفس بود
    بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
    سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
    من که تو بن بست غربت
    زخمی از آوار پاییز
    فکر چشمای تو بودم
    با دلی از گریه لبریز
    شب عاشقونه ی من که حروم شد
    مهلت بودن با تو که تموم شد
    ندونستم باید از تو می گذشتم
    وقتی از غربت چشمات می نوشتم
    بنویس مهلت موندن یه نفس بود
    سهم من از همه دنیا یه قفس بود

    باران زده ي من !همين ياد چشمانت كه تو دفتر زندگيم به يادگار مانده براي روشني اتاقم كافيست ...

     

    + نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 11:19 PM  توسط شادي | 

    چقدر بي قراري مي كند،دلم هنوز اميدش به آمدن توست،ساز ضربانش را هر روز كوك مي كند.
    مي خواهد وقتي مي آيي زيباترين آهنگش را بنوازد،به فكر خانه تكاني افتاده.
    خاطرات كهنه وتلخ را از ذهنم پاك مي كند،احساساتم را گرد گيري مي كند.
    خيلي بي تاب توست،در تمام لحظه ها به فكر توست،جان به لبم رسيده ولي سعي مي كنم لبخند بزنم.
    هر ثانيه از من ساعت مي پرسد راحتم نمي گذارد مدام در گوشم مي خواند
    آماده باش !
    كه لحظه ي ديدار نزديك است.
    ولي خودت شاهد باش
    كه من فقط با لبخند جوابش را داده ام
    آخر دلم نمي آيد كه به دلم بگويم تو نمي آيي
    به خدا دلم نمي آيد بگويم كه لحظه ي ديدار نمي آيد
    چه مي شد تو مي آمدي و دلم شاد مي شد
    تا كي به نقاب لبخند چهر ه ام را بپوشانم
    نمي دانم مي توانم يا نه
    فقط
    مطمئنم كه دلم مي تواند تا ابد منتظرت باشد
    با اينكه تو يك لحظه هم منتظرش نبودي و رفتي
    و چه فاصله اي است ميان تو و دل
    كه يكي بي خبر مي رود
    و يكي بي خبر منتظر است

     

    + نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 11:18 PM  توسط شادي | 

    رفتي و مرا با دلتنگي هام تنها گذاشتي!!

    رفتي در فصلي كه تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو كه دستهايت سايه باني بود بربي كسي هاي من...

    تو كه گمان مي كردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي..

    تو كه گمان مي كردم ساده اي و سادگي هامو باور داري...

    و افسوس كه حتي نمي خواستي هم قسم باشي...

    افسوس رفتي...ساده،ساده مثل دلتنگي هاي من...و حتي ساده مثل سادگي هايم!

    من ماندمو يك عمر خاطره...و حتي باور نكردم اين بريدن را...

    كاش كمي از آنچه كه در باورم بودي ،در باورت خانه داشتم!

    كاش مي فهميدي صداقتي را كه در حرفم بود...

    كاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد...

    رفتي و گريه هايم را نديدي...و حتي نفهميدي من تنها كسي بودم كه...

    قصه به پايان رسيدو من هنوز در اين خيالم كه چرا به تو دل بستم و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي؟!!

    ترانه هايم گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود كه سادگي ام را باور نكردي!

    حامد جان تو را مي بخشم!مي بخشمت كه از من دل بريدي و حتي نديدي كه بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد.

    نديدي اشك هايي را كه قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي كه از هر چه بود از شادي نبود!

    بغضي كه به دست تو شكست و چشماني كه از رفتن تو غرق اشك شد وتو حتي به اين اشك ها اعتنا نكردي .

    اعتنا نكردي به حرمت ترانه هايي كه تنها سهم من از چشمانت بود!

    به حرمت قدمهايي كه با هم در آن باغ زديم !

    به حرمت آن كتاب حافظ يا آن فرمول هاي رياضي!

    به حرمت روياهايي كه هر روز ساعت ها با هم مي بافتيم!يادته؟!

    تو حتي به التماس هاي كسي كه اون موقع ناخواسته به زبون مي آورد  اعتنا نكردي!!

    آره،قصه به پايان رسيد و من هنوز از تمام روياها دلگيرم!

    قصه به پايان رسيد و فرصت ندادي حتي بگم چرا اين قدر دوستت دارم...

    + نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 10:54 PM  توسط شادي | 

    چه پرنده ها که تو جاده ي کوچ    مهمون سفره ي سبـز اون شدن
    چه مـسـافرهـا که زير چتر اون    بـه تن خستگي شـ
    ـون تبر زدن

     

                                     تـــا يه روز تو اومدي بي خستگی  بــا يه خورجينِ قديميِ قشنگ
                                    بـــا تو نه سبز
    ه، نه آينه بود، نه آب     يه تبر بود با تو با اهرمِ سنگ

     

    اون درخت ســــر بلند پــر غرورکه سرش داره به خورشيد مي رسه
    منم منم
    اون درخت تـ
    ـن سپـرده بــه تبر که واسـه پرنده هــــا دلــ
    واپسه
    منم منم

     

    من صداي سبز خاک سربــــي ام صدايــي كـه خنجرش رو به خداست
    صدايـ
    ـي که توي بهت شـب دشت نعره اي نيست، ولي اوج يک صداست

     

    توي تنهـايي يک دشت بزرگ که مث غربت شب بي انتهاست

                                    يه درخت تن سيـــاهِ سربلند آخرين درختِ سبزِ سرِپــاست
    + نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 12:2 PM  توسط شادي | 

    شنيدم که چون قوي زيبا بميرد
    فريبنده زاد و فريبا بميرد
    شب مرگ، تنها نشيند به موجي
    رود گوشه اي دور و تنها بميرد
    در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
    که خود در ميان غزل ها بميرد
    گروهي بر آنند کاين مرغ شيدا
    کجا عاشقي کرد  ، آنجا بميرد !!

    شب مرگ ، از بيم آنجا شتابد
    که از مرگ غافل شود  ، تا بميرد

    پ . ن : قو تنها پرنده ای است که یک بار در عمرش عاشق می شود و تا آخر عمر به جفتش وفادار می ماند حتی اگر جفتش بمیرد !
    + نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 11:56 AM  توسط شادي | 

    ماهيان خاك

     

    زندگي

    چمدانش را بست

    مرگ هم تلفن نمي زند.

     

    آن قدر خسته ام

    كه دراز مي كشم

    و كم كم در خاك فرو مي روم

     

    آن قدر خسته ام

    كه ديگر مرگ هم به دردم نمي خورد

     

    من از ادامه مي ترسم

    از اينكه تابوت

    تنها اتاقي باشد تاريك تر

    و من دوباره استخوانهايت را پيدا مي كنم

    و تكه هاي پازل عشق

    دوباره چيده شود

    كسي چمدانش را در ايستگاه جا بگذارد

    ما در سايه ها و ريشه هاي درختان قدم بزنيم

    و مارها

                  ماهيان بركه ي خاك...

    + نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 11:44 AM  توسط شادي | 

    تقدیم به تو که یادت از فکر من،

     عشقت در قلب من ،

     و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار

     و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست.

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 11:38 PM  توسط شادي | 

     

    با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
    با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
    یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک
    فقط می خواد بهت بگه:

                         تولدت مبارك

                                     

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 11:30 PM  توسط شادي | 
     

    چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک
    بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک
    گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن
    نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من
    دور از هر  بلایِ  خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
    گل  باشی  که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم  به جز روی شادی نبینی

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 11:25 PM  توسط شادي | 

        چه لطیف است حس آغازی دوباره،

     

    و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

    و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن

                                      و چه اندازه شیرین است امروز

     

    روز میلاد

     

     

    روز تو

     

     

    روزی که تو آغاز شدی

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 11:20 PM  توسط شادي | 

    دوست داشتن...

    فعل ، فاعل، مفعول

    عشق، عاشق، معشوق

    دوست داشتن، ......، دوست

     

    اين چه جور عشقيه که عاشق توش مهم تر از معشوقه؟؟

    من به همون دوست داشتن هزار بار بيشتر محتاجم که حتي اسمي هم واسه فاعلش وجود نداره. هر چي هست دوسته و دوسته و دوست.

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 11:8 PM  توسط شادي | 

    :: ماهی بیچاره اما مرده بود ......... ::

    .

    .

    .

    اين نامه را در پايان روزي برايت مينويسم که غروبش به طور وحشتناکي غم انگيز است . براي آنچه بناست در اين نامه بنويسم هيچ گونه سوگندي احتياج نيست چون هم يهوداي سرگردان و هم مسيح باز مصلوب شاهد هستن.

     

    هنگام نوشتن اين نامه احساس ميکنم که سرتاسر وجودم زندان دورافتاده ايست از مشتي اميد واخورده و ......... روحم  جنگلي متحرک و سرگردان از آرزوهاي عاصي ...

     

    گوش کن!دلم ميخواست هنگام نوشتن اين نامه بلافاصله بعد از نام تو کلمه ي ديگري اضافه کنم. کلمه (من)، دلم ميخواست تو را حامد من خطاب کنم بخود حق ميدادم تو را حامد من خطاب کنم دريغا که نمي توانم .... اما در اين لحظه بخصوص توانستن من مطرح نيست ! بگذار خواستن منهاي توانستن هم امکان پذير باشد .... بنابراين حامد من !

     

    کاش ميدانستي انگيزه نوشتن اين نامه , شيون شبانه قلب من است .

     

    قلب من امروز غروب همين چند لحظه پيش سکوت خود را شکست و با ديده هاي گريان گفت ........ که هنوز هم دوستت دارد .

     

    تعجب نکن حامد من قلب شما مردان مانند خودتان از جنس مرد است, بنابراين اين نامه ي من نيست نامه ي يک قلب شکسته است .

     

    اتاقم تاریک است ، روی تخت دراز کشیده ام و با خدا حرف می زنم،چشمهایم گرم شده،به او می گویم که چقدر دوستش دارم و چقدر دوستت دارم ! طوری برایش درد و دل می کنم که گویی از آن چه در دلم هست خبر ندارد ، با این که می دانم او بهتر از من اینها را می داند،آخر هر چه باشد او خداست! و چقدر خوب گوش می دهد این خدا ! دل من خوش است به باران بي چاره دلي که خوش به باران باشد و باز هم بهترين ها را برايت آرزو ميکنم و کاش هميشه پيش خدا مي ماندم که نه کار تو را سخت ميکردم و نه جاي دنيا را تنگ ...... دیر وقت شده ، همه خوابند و من هم چنان دارم درد و دل می کنم ،به اعترافاتم رسیده ام  ، به حرفهایی که قرار است یک روز برایت از سیر تا پیاز تعریف کنم! به خودم می آیم ، بالشم خیس خیس شده و در این مدت بی اختیار تمام اس ام اس های تو  که هنوز پاک نکرده ام را از اول مرور کرده ام ، گاهی تبسمی بر لبم آورده و گاهی بر باران دلم افزوده !!!

     

    امشب براي نخستين بار احساس کردم گرفتارت شده ام . شايد اگر تولدت نبود  اين احساس پنهاني هرگز قلبم را تکان نميداد . اما چکار کنم که همزمان با اين تصميم اجتناب ناپذير شيون قلب در پهنه سينه محنت زده ام بيداد ميکند

    سوگند به هر چه قلب گرم است و هر چه سينه سرد و به همه اقيانوس هاي ثابت و نسيمهاي صامت و به سرشک قلوب منتظر و به هر چه زيبايي در بسط هست و به نامردي همه قلبهاي شکيبا و جلال و مردانگي هر چه قلب ناشکيباست و به هرچه ايمان داري سوگند در کمال احتياج به عشقي که به من نداري دوستت دارم!!! حامد من اشکهاي سرگردان بيچاره ام کردند  و ديگر قدرت نوشتن ندارم و نامه ام انعکاس واپسين طپش قلب يک عشق ناکام است و تمام ميکنم و براي تو هرگز روز بدي را نمي خواهم چون  دوستت دارم. شعر زیر را می بینی ؟ همیشه می ترسم از این که ماهی  این شعر من باشم !!!

    عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ؟! عشق دیرین،گسسته تار و پود !!

    گرچه آب رفته باز آید به رود !!! ماهی بیچاره اما مرده بود !!!

     

     

     شادي

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 11:4 PM  توسط شادي | 

    قلمو

     

    نامت را در پرانتزي مي نويسم

    كه آن را براي هميشه خواهم بست

     

    سال ها بعد

    چون دري قديمي

                             بازش مي كنند

    زن بر دزيچه خيره مانده و مرد

                                    آرام دور مي شود

     

    حالا قلمو را بردار!

     

    موهاي زن را سفيد كن

    گرامافون را خاموش.

    و اندوه را

    در قاب هايي تاريك

    از تمام ديوارها بياويز

     

    در كشيدن تارهاي عنكبوت آزادي!!

     

    در بسته مي شود

    و نامت را در پرانتزي مي نويسم

    كه آن را براي هميشه خواهم بست

     

    سال ها بعد

    چون قبري بازش مي كنند

    زني

    خودكارش

    دستش

    دلش

    در لاي يك پرانتز غمگين گير كرده است

     

    حالا قلمو را بردار!!!!
    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 10:54 PM  توسط شادي | 

    يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي 

      

    و يك دقيقه سكوت!

     

    به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

     

    به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!

     

    به فرض كه دوستم نداري!!

     

    نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

     

     بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي:

     

     اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!!

     

     

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 10:51 PM  توسط شادي | 

    زندگي دفتري از خاطرهاست ...      
     يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
     يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست
     چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
    ما همه همسفريم

    + نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 10:50 PM  توسط شادي | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو وبلاگ
    عناوین مطالب وبلاگ
    درباره وبلاگ
    ای بزرگ موندنی، ای طلایه‌دار روز
    سایه گستر رو سر از گذشته تا هنوز
    ای صدات صدای نور، تو شب پوسیدنی
    ای سخاوت غمت بهترین بوسیدنی

    واسه این شرقی تن داده به باد
    تو گوارایی حس وطنی
    تو شقاوت شب قرن یخی
    تو شکوفایی تاریخ منی
    (ایرج جنتی عطایی )

    نوشته های پیشین
    88/03/01 - 88/03/07
    87/11/22 - 87/11/30
    87/04/08 - 87/04/14
    87/03/22 - 87/03/31
    87/03/05 - 87/03/21
    87/03/08 - 87/03/14
    87/03/01 - 87/03/07
    آرشیو موضوعی
    تولدت مبارک
    ماهیان خاک
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM